زمین تشنه به ستوه آمده یاران دستها همه بالا خواست ها همه باران
اما او خیال آمدن ندارد
آمد ندایی :‹‹ یا موسی کسی هست در میان شما که کرده گناه بارها
برود آن عاصی تابرنگردند دست ها خالی ››
گفت موسی به مردم: کسی است در میان ما برای او نمی آید باران
برود تا بزند باران
خلوتی کرد آن بنده با رب خود من کرده ام خطا ولی تو ای خدا
نکرده ای مرا رها می رود آبرویم آیا این هست روا ؟
زد رعد و برقی به دنبالش باران
موسی رو به خدا نرفت کسی ز ما ؟ !
آمد ندایی ‹‹ یا موسی حل شد میان ما››
پس ای خدا ...



