زنده یاد ابولفضل سپهر این چنین گفته بود:
«به جبهه ها رشادتم به سالها اسارتم خنده صبح و شامتان حرامیان حرامتان
اشک دو چشم رهبرم خون چکیده ازسرم شهد شده به کامتان حرامیان حرامتان
داس عدو به گردنم شخم عدو بر بدنم گندم بی همتتان حرامیان حرامتان
...
هم نفس آه که شد یوسف صد چاه که شد پله و نردبانتان حرامیان حرامتان
...
جبهه به خون کشیده شد هنجره بس دریده شد طراوت کلامتان حرامیان حرامتان
...
خنده به اشک مادرم نمک به زخم همسرم مادرتان همسرتان حرامیان حرامتان.»
زنده یاد ملاقلی پور در سفر به چزابه دیالوگی داشت که از زبان خانم قندی امدادگر، بیان شد به این مضمون که: « مردم که از روی پل رد شدند آن را خراب می کنند یا به موزه می سپارند » اما ما در مقابل قهرمانان شهیدمان راه دوم را برگزیدیم! . حتما می پرسید چطور؟!
بیشتر توضیح می دهم گلزار شهیدانمان را به بهانه باز سازی تخریب می کنند ، حتما گذرتان به قطعه شهدا ی بهشت زهرا یا گلزار شهدا افتاده است: هر کس به سلیقه خودش قبرعزیزش را تزئین کرده مادری که برای جوانش آینه و شمعدان گذاشته است و...
حالا می خواهند خانواده ی آنها را از تنها دلخوشی شان محروم کنند و به شیوه غرب همسطح با زمین کنند کاش همه چیز آنها را یاد می گرفتند مثل احترام بی بخشنامه ی آنها به قهرمانان جنگ شان... با اینکه اصلا باما قابل قیاس نیستند.
زمانی اسم گل های یاس ما را از کوچه ها برداشتید که چقدر شهید...، مردم می خواهند شاد باشند اسم ناهید، ارکیده، یاسمن و... گذاشتید هیچ نگفتیم ...
عکسهای گلهای ما را از خیابانها پاک کردید که باعث تصادف مردم می شوند به جای آن تبلیغات سونی ، گلدستون و... ومردم اصلا تصادف نکردند! هیچ نگفتیم...
جانباز شیمیایی را به بیمارستان بردیم گفتیم مجروح جنگی است در عملیات... گفتید سربازجنگ است سردار جنگ ، بس است بیست سال ازجنگ گذ شته بگذارید مردم نفس بکشند هیچ نگفتیم...
به فرزندان شهید گفتند شما با این سهمیه تان حق ما را خوردید ... هیچ نگفتیم...
وتو خود حدیث مفصل بخوان از این ...
چون دلمان خوش بود که هر شب جمعه بر سر مزار شهیدان حاضر می شویم و درد دل می کنیم از روزگار بعد از آنها می گوییم دلمان آرام می شود... اما امروز تنها دارایی مان را هم از ما می گیرند و اول از همه رفتند سراغ شهدای گمنام چون کسی را ندارند ...
لااقل بگذارید چند سالی که ما زنده هستیم فبر عزیزانمان باقی باشد حتی برای خانواده هایی که پیکر شهیدانشان باز نگشته همین مزار شهدای گمنام باقی باشد...
برای اینکه خیالتان راحت باشد آماری ارائه می کنم : میانگین سن والدین شهدا بالای هفتاد سال است تا چند وقت دیگر دلم نمی آید... با این کارتان می توانید آنها را دق بدهید به این گناه که چرا فرزندان آنها رفته اند تا شما بمانید...
همسران شهدا بالای چهل سال ... و اما بچه های شهدا ...
بگذریم از آنهایی که روزگار بی پدری و ناملایمات زندگی نابودشان کرد اما بقیه را آبدیده کرده نمی گذارند شما مزار پدران قهرمان آنها را با خاک یکسان کنید .
پس ای فرزندان شهید...

و اما سخنم با کسانی که می خواهند...
« هر چند که برپیکر ما تا خته اید از جمجمه های ما بنا ساخته اید
هر چند زخون پهلوانان امروز دیریست به ضرب سکه پرداخته اید
هر چند که از، رگ رگ ببریده ما زنجیر طلا به گردن انداخته اید
هرچند که در باغ شقایق هامان چونان علف هرز قد افراخته اید
غم نیست به اشک ما طعنه زنید تارخ قبیله را چو نشناخته اید
اما به همان که رفت و نامد خبرش سوگند که قوم هُبل باخته اید »



