اما آن لذتی که یک ترک زبان از مطالعه ی آن می برد دیگران بی بهره اند ليكن ترجمه بى بديل آن به شعر منظوم فارسى توسط دكتر بهروز ثروتيان اثری ماندگار است . مترجم در توضيح هدف خود از انجام اين كار بسيار دشوار مى گويد : « زيبايى يك شعر در وزن و آهنگِ كلماتِ همنشين در يك بيت و هماهنگى آواها از نظر نرمى و درشتى و حتى برداشت و فروداشتِ حركات نهاده شده كه ذوق و استعداد هنرمند آنها را به هم دوخته ، است تا خواست دل او را به صورتى مؤثر و دل انگيز بيان كند . از همين روست كه هر گونه تغيير در صورتِ شعر زيبايى و دلربايى آن را پريشان مى سازد بى آنكه شايد به شكل خيالى يا معنى آن لطمه اى بزند . » با اين حال مترجم معتقد است كه هيچ ترجمه اى قادر به انتقال كاملِ بار احساسى و معنوى موجود در اين اثر نيست .
حيدربابا سندى زنده است ، و پرده اى رنگين و برجسته از زندگى در روستا های آذربایجان را نشان مى دهد . مضمون اغلب بندهاى آن شايستة ترسيم و نقاشى است . زيرا از طبيعت جاندار سرچشمه مى گيرد . قلب پاك و انسان دوستِ شهريار بر صحنه ها نور مى ريزد و خوانندگان شعرش را به گذشته هاى دور مى برد . نيمى از اين منظومه نامنامه و يادواره است كه شاعر در آن از خويشان وآشنايان و مردم زادگاه خود و حتى چشمه ها و زمينها و صخره هاى اطراف خشگناب نام مى برد و هر يك را در شعر خود جاودانگى مى بخشد .
حيدربابا نام كوهى در زادگاه استاد است
|
سلام بر حيدربابا |
حيدربابايا سلام |
|
(١) (باقی را د ر ادامه مطلب بخوانید) |
(١) |
ادامه مطلب
تو بهترین دوای من
برای لحظه های عاشقی تویی تو بهترین نوای من
تو بارها دیده ای غرور گسیخته لجام من
جسوری ام خطای من
تو لحظه ها شنیده ای که آخرین گناه من
چه توبه ها که کرده ام
ولیک شکسته تمام توبه های من
چه عهدها که بسته ام پایان رود تباهی ام
ولی شکسته ام
باز و باز خدای من تو گفته ای : شکسته توبه های تو
ولی بیا تمام وعده های من
خدای من تویی تو بهترین نوای من
عرفان تیکابلی
او که در ادبیات کسی بود و در میعاد خسی
جلال الدين سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد در ۲ آذر ۱۳۰۲ در تهران به دنيا آمد. در ۱۳۲۳ به حزب توده پيوست و سه سال بعد در انشعابي جنجالي از آن كناره گرفت. نخستين مجموعه داستان خود به نام «ديد و بازديد» را در همين دوران منتشر كرده بود.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
مصداق این بیت مولانا می تواند جلال باشد او که برای یافتن حقیقت به هرراهی رفت اما سراب بود ودر نهایت حقیقت را در اصل خود یعنی دین مقدس اسلام یافت و حجی کرد چون خسی در میقات که بسیاری از بزرگان چون آیت الله طالقانی آرزوی آن را داشتند.
او كه تاثيري گسترده بر جريان روشنفكري دوران خود داشت ، به جز نوشتن داستان
به نگارش مقالات اجتماعي
پژوهشهاي مردم شناسي ، سفرنامه ها و ترجمه هاي متعددي نيز پرداخت. شايد مهمترين ويژگي ادبي آل احمد نثر او بود. نثري فشرده و موجز و در عين حال عصبي و پرخاشگر، كه نمونه هاي خوب آن را در سفرنامه هاي او مثل «خسي در ميقات» و يا داستان - زندگينامه ي «سنگي بر گوري» ميتوان ديد. وي در ۱۸ شهريور ۱۳۴۸ در اسالم گيلان به طرز مشکوکی درگذشت.
آثار جلال آل احمد
آثار جلال آل احمد را به طور كلي مي توان در پنج مقوله يا موضوع طبقه بندي كرد:
الف - قصه و داستان
ب - مشاهدات و سفرنامه
ج - مقالات
د- ترجمه
هـ - خاطرات و نامه ها
كه هر كدام را در آينده مورد بررسي مجزا قرار خواهم داد.
:: سه تار
:: اورازان
:: مكالمات
:: زن زيادي
:: نون والقلم
:: سفر روس
:: پنج داستان
:: سفر آمريكا
:: نفرين زمين
:: غرب زدگي
:: چهل طوطي
:: مدير مدرسه
:: ديد و بازديد
:: دست هاي آلوده
:: سرگذشت كندوها
:: يك چاه و دو چاله
:: از رنجي كه مي بريم
:: سفر به ولايت عزرائيل
:: تات نشين هاي بلوك زهرا
:: در خدمت و خيانت روشنفكران
:: جزيره خارك در يتيم خليج فارس
زندگي نامه جلال آل احمد (از زبان خودش)
در خانواده اي روحاني (مسلمان – شيعه) برآمده ام. پدر و برادر بزرگ و يكي از شوهر خواهرهايم در مسند روحانيت مردند. و حالا برادرزاده ام و يك شوهر خواهر ديگر روحاني اند. و اين تازه اول عشق است. كه الباقي خانواده همه مذهبي اند. با تك و توك استثنايي. برگردان اين محيط مذهبي را در« ديد و بازديد» مي شود ديد و در «سه تار» وگـُله به گـُله در پرت و پلاهاي ديگر. نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال ۱۳۰۲ بي اغراق سر هفت تا دختر آمده ام. كه البته هيچكدامشان كور نبودند. اما جز چهارتاشان زنده نمانده اند. دو تا شان در همان كودكي سر هفت خوان آبله مرغان و اسهال مردند و يكي ديگر در سي و پنج سالگي به سرطان رفت. كودكيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. تا وقتي كه وزارت عدليه ي «داور» دست گذشت روي محضرها و پدرم زير بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دكانش را بست و قناعت كرد به اينكه فقط آقاي محل باشد. دبستان را كه تمام كردم ديگر نگذاشت درس بخوانم كه: « برو بازار كاركن» تا بعد ازم جانشيني بسازد. و من بازار را رفتم. اما دارالفنون هم كلاس هاي شبانه باز كرده بود كه پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها كار؛ ساعت سازي، بعد سيم كشي برق، بعد چرم فروشي و از اين قبيل و شب ها درس. و با درآمد يك سال كار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام كردم. بعد هم گاه گداري سيم كشي هاي متفرقه. بَـردست «جواد»؛ يكي ديگر از شوهر خواهرهايم كه اينكاره بود. همين جوري ها دبيرستان تمام شد. و توشيح «ديپلمه» آمد زير برگه ي وجودم - در سال ۱۳۲۲ - يعني كه زمان جنگ. به اين ترتيب است كه جوانكي با انگشتري عقيق به دست و سر تراشيده و نزديك به يك متر و هشتاد، از آن محيط مذهبي تحويل داده مي شود به بلبشوي زمان جنگ دوم بين الملل. كه براي ما كشتار را نداشت و خرابي و بمباران را. اما قحطي را داشت و تيفوس را و هرج و مرج را و حضور آزار دهنده ي قواي اشغال كننده را.
جنگ كه تمام شد دانشكده ادبيات (دانشسراي عالي) را تمام كرده بودم. ۱۳۲۵. و معلم شدم. ۱۳۲۶. در حالي كه از خانواده بريده بودم و با يك كروات و يكدست لباس نيمدار آمريكايي كه خدا عالم است از تن كدام سرباز ِ به جبهه رونده اي كنده بودند تا من بتوانم پاي شمس العماره به ۸۰ تومان بخرمش. سه سال بود كه عضو حزب توده بودم. سال هاي آخر دبيرستان با حرف و سخن هاي احمد كسروي آشنا شدم و مجله «پيمان» و بعد «مرد امروز» و «تفريحات شب» و بعد مجله «دنيا» و مطبوعات حزب توده… و با اين مايه دست فكري چيزي درست كرده بوديم به اسم «انجمن اصلاح». كوچه ي انتظام ، اميريه. و شب ها در كلاس هايش مجاني فنارسه (فرانسه) درس مي داديم و عربي و آداب سخنراني و روزنامه ديواري داشتيم و به قصد وارسي كار احزابي كه همچو قارچ روييده ، بودند هر كدام مأمور يكي شان بوديم و سركشي مي كرديم به حوزه ها و ميتينگ هاشان (meeting)… و من مأمور حزب توده بودم و جمعه ها بالاي پس قلعه و كلك چال مُناظره و مجادله داشتيم كه كدامشان خادمند و كدام خائن و چه بايد كرد و از اين قبيل… تا عاقبت تصميم گرفتيم كه دسته جمعي به حزب توده بپيونديم. جز يكي دو تا كه نيامدند. و اين اوايل سال ۱۳۲۳. ديگر اعضاي آن انجمن «امير حسين جهانبگلو» بود و «رضا زنجاني» و «هوشيدر» و «عباسي» و «دارابزند» و «علينقي منزوي» و يكي دو تاي ديگر كه يادم نيست. پيش از پيوستن به حزب ، جزوه اي ترجمه كرده بودم از عربي به اسم «عزاداري هاي نامشروع» كه سال ۲۲ چاپ شد و يكي دو قِران فروختيم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بوديم كه انجمن يك كار انتفاعي هم كرده. نگو كه بازاري هاي مذهبي همه اش را چكي خريده اند و سوزانده. اين را بعدها فهميديم. پيش از آن هم پرت و پلاهاي ديگري نوشته بودم در حوزه ي تجديد نظرهاي مذهبي كه چاپ نشده ماند و رها شد. در حزب توده در عرض چهار سال از صورت يك عضو ساده به عضويت كميته ي حزبي تهران رسيدم و نمايندگي كنگره. و از اين مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در « بشر براي دانشجويان » كه گرداننده اش بودم و در مجله ماهانه ي « مردم » كه مدير داخليش بودم. و گاهي هم در «رهبر». اولين قصه ام در «سخن» در آمد. شماره نوروز ۲۴. كه آن وقت ها زير سايه «صادق هدايت» منتشر مي شد و ناچار همه جماعت ايشان گرايش به چپ داشتند و در اسفند همين سال « ديد وبازديد» را منتشر كردم ؛ مجموعه ي آنچه در «سخن» و «مردم براي روشنفكران» هفتگي درآمده بود. به اعتبار همين پرت و پلاها بود كه از اوايل سال ۲۵ مامور شدم كه زير نظر طبري «ماهانه مردم» را راه بيندازم. كه تا هنگام انشعاب، ۱۸ شماره اش را درآوردم . حتي شش ماهي مدير چاپخانه حزب بودم. چاپخانه « شعله ور». كه پس از شكست « دموكرات فرقه سي» و لطمه اي كه به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبه ي «اپرا» منتقلش كرده بودند به داخل حزب و به اعتبار همين چاپخانه اي كه در اختيارشان بود «از رنجي كه مي بريم» درآمد. اواسط ۱۳۲۶. حاوي قصه هاي شكست در آن مبارزات و به سبك رئاليسم سوسياليستي! و انشعاب در آغاز ۱۳۲۶ اتفاق افتاد. به دنبال اختلاف نظر جماعتي كه ما بوديم – به رهبري خليل ملكي – و رهبران حزب كه به علت شكست قضيه آذربايجان زمينه افكار عمومي حزب ديگر زير پايشان نبود. و به همين علت سخت دنباله روي سياست استاليني بودند كه مي ديديم كه به چه مي انجاميد. پس از انشعاب، يك حزب سوسياليست ساختيم كه زير بار اتهامات مطبوعات حزبي كه حتي كمك راديو مسكو را در پس پشت داشتند، تاب چنداني نياورد و منحل شد و ما ناچار شديم به سكوت. در اين دوره ي سكوت است كه مقداري ترجمه مي كنم، به قصد فنارسه (فرانسه) يادگرفتن. از «ژيد» و «كامو» و «سارتر». و نيز از «داستايوسكي». «سه تار» هم مال اين دوره است كه تقديم شده به خليل ملكي. هم در اين دوره است كه زن مي گيرم. وقتي از اجتماع بزرگ دستت كوتاه شد، كوچكش را در چار ديواري خانه اي مي سازي. از خانه پدري به اجتماع حزب گريختن، از آن به خانه شخصي و زنم سيمين دانشور است كه مي شناسيد. اهل كتاب و قلم و دانشيار رشته زيبايي شناسي و صاحب تاليف ها وترجمه هاي فراوان و در حقيقت نوعي يار و ياور اين قلم كه اگر او نبود چه بسا خزعبلات كه به اين قلم در آمده بود. (و مگر درنيامده؟) از ۱۳۲۹ به اين ور هيچ كاري به اين قلم منتشر نشده است كه سيمين اولين خواننده و نقـّادش نباشد. و اوضاع همين جورهاهست تا قضيه ملي شدن نفت و ظهور جبهه ملي و دكتر مصدق. كه از نو كشيده مي شوم به سياست و از نو سه سال ديگر مبارزه در گرداندن روزنامه هاي «شاهد» و«نيروي سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگي» كه مديرش ملكي بود، علاوه بر اينكه عضو كميته نيروي سوم و گرداننده تبليغاتش هستم كه يكي از اركان جبهه ملي بود و باز همين جورهاست تا ارديبهشت ۱۳۳۲ كه به علت اختلاف با ديگر رهبران نيروي سوم، ازشان كناره گرفتم. مي خواستند ناصر وثوقي را اخراج كنند كه از رهبران حزب بود؛ و باهمان «بريا» بازي ها . كه ديدم ديگر حالش نيست.
آخر ما به علت همين حقه بازي ها از حزب توده انشعاب كرده بوديم و حالا از نو به سرمان مي آمد. در همين سال ها است كه «بازگشت از شوروي» ژيد را ترجمه كردم و نيز «دست هاي آلوده» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. « زن زيادي» هم مال همين سال ها است آشنايي با «نيما يوشيج» هم مال همين دوره است و نيز شروع به لمس كردن نقاشي. مبارزه اي كه ميان ما از درون جبهه ملي با حزب توده در اين سه سال دنبال شد به گمان من يكي از پربارترين سال هاي نشر فكر و انديشه و نقد بود. بگذريم كه حاصل شكست در آن مبارزه به رسوب خويش پاي محصول كشت همه مان نشست. شكست جبهه ملي و بُرد كمپانيها در قضيه نفت كه از آن به كنايه در «سرگذشت كندوها» گـَپي زده ام – سكوت اجباري محدودي را پيش آورد كه فرصتي بود براي به جد در خويشتن نگريستن و به جستجوي علت آن شكست ها به پيرامون خويش دقيق شدن. و سفر به دور مملكت و حاصلش « اورازان – تات نشين هاي بلوك زهرا- و جزيزه خارك » كه بعدها مؤسسه تحقيقات اجتماعي وابسته به دانشكده ادبيات به اعتبار آنها ازم خواست كه سلسه ي نشرياتي را در اين زمينه سرپرستي كنم و اين چنين بود كه تك نگاري (مونو گرافي) ها شد يكي از رشته ي كارهاي ايشان. و گر چه پس از نشر پنج تك نگاري ايشان را ترك گفتم. چرا كه ديدم مي خواهند از آن تك نگاري ها متاعي بسازند براي عرضه داشت به فرنگي و ناچار هم به معيارهاي او و من اين كاره نبودم چرا كه غـَرضم از چنان كاري از نو شناختن خويش بود و ارزيابي مجددي از محيط بومي و هم به معيارهاي خودي. اما به هر صورت اين رشته هنوز هم دنبال مي شود. و همين جوري ها بود كه آن جوانك مذهبي از خانواده گريخته و از بلبشوي ناشي از جنگ و آن سياست بازي ها سرسالم به در برده، متوجه تضاد اصلي بنيادهاي سنتي اجتماعي ايراني ها شد با آنچه به اسم تحول و ترقي و در واقع به صورت دنبال روي سياسي و اقتصادي از فرنگ و آمريكا دارد مملكت را به سمت مستعمره بودن مي برد و بدلش مي كند به مصرف كننده ي تنهاي كمپاني ها و چه بي اراده هم. و هم اينها بود كه شد محرك «غرب زدگي» -سال ۱۳۴۱ - كه پيش از آن در «سه مقاله ديگر» تمرينش را كرده بودم. «مدير مدرسه» را پيش از اين ها چاپ كرده بودم- ۱۳۲۷- حاصل انديشه هاي خصوصي و برداشت هاي سريع عاطفي از حوزه بسيار كوچك اما بسيار موثر فرهنگ و مدرسه. اما با اشارات صريح به اوضاع كلي زمانه و همين نوع مسائل استقلال شكن.
انتشار«غرب زدگي» كه مخفيانه انجام گرفت نوعي نقطه ي عطف بود در كار صاحب اين قلم. و يكي از عوارضش اين كه «كيهان ماه» را به توقيف افكند. كه اوايل سال ۱۳۴۱براهش انداخته بودم و با اينكه تأمين مالي كمپاني كيهان را پس پشت داشت شش ماه بيشتر دوام نياورد و با اينكه جماعتي پنجاه نفر از نويسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همكارش بودند دو شماره بيشتر منتشر نشد. چرا كه فصل اول «غرب زدگي» را در شماره اولش چاپ كرده بوديم كه دخالت سانسور و اجبار كندن آن صفحات وديگر قضايا … كلافگي ناشي از اين سكوت اجباري مجدد را در سفرهاي چندي كه پس از اين قضيه پيش آمد در كردم. در نيمه آخر سال ۴۱ به اروپا. به مأموريت از طرف وزارت فرهنگ و براي مطالعه در كار نشر كتاب هاي درسي. در فروردين ۴۲ به حج. تابستانش به شوروي. به دعوتي براي شركت در هفتمين كنگره ي بين المللي مردم شناسي و به آمريكا در تابستان ۴۴. به دعوت سمينار بين المللي و ادبي و سياسي دانشگاه «هاروارد» و حاصل هر كدام از اين سفرها سفرنامه اي كه مال حجش چاپ شد به اسم «خسي در ميقات» و مال روس داشت چاپ مي شد؛ به صورت پاورقي درهفته نامه اي ادبي كه «شاملو» و «رؤيايي» درآوردند كه از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفته نامه. گزارش كوتاهي نيز از كنگره مردم شناسي داده ام در «پيام نوين» ونيز گزارش كوتاهي از «هاروارد»، در «جهان نو» كه دكتر «براهني» در مي آورد و باز چهار شماره بيشتر تحمل دسته ي ما را نكرد. هم در اين مجله بود كه دو فصل از «خدمت و خيانت روشنفكران» را درآوردم. و اين ها مال سال ۱۳۴۵. پيش از اين «ارزيابي شتابزده» را در آورده بودم – سال ۴۳– كه مجموعه ي هجده مقاله است در نقد ادب و اجتماع و هنر و سياست معاصر. كه در تبريز چاپ شد. و پيش از آن نيز قصه «نون و القلم» را – سال ۱۳۴۰– كه به سنت قصه گويي شرقي است و در آن چون و چراي شكست نهضت هاي چپ معاصر را براي فرار از مزاحمت سانسور در يك دوره تاريخي گذاشتم و وارسيده. آخرين كارهايي كه كرده ام يكي ترجمه «كرگدن» اوژن يونسكو است – سال ۴۵– و انتشار متن كامل ترجمه «عبور از خط» ارنست يونگر كه به تقرير دكتر محمود هومن براي «كيهان ماه» تهيه شده بود و دو فصلش همان جا در آمده بود. و همين روزها از چاپ «نفرين زمين» فارغ شده ام كه سرگذشت معلم دهي است در طول نه ماه از يك سال و آنچه بر او واهل ده مي گذرد. به قصد گفتن آخرين حرفها درباره آب و كشت و زمين و لمسي كه وابستگي اقتصادي به كمپاني از آنها كرده و اغتشاشي كه ناچار رخ داده و نيز به قصد ارزيابي ديگري خلاف اعتقاد عوام سياستمداران و حكومت از قضيه فروش املاك كه به اسم اصلاحات ارضي جايش زده اند. پس از اين بايد « در خدمت و خيانت روشنفكران» را براي چاپ آماده كنم . كه مال سال ۴۳ است و اكنون دستكاري هايي مي خواهد و بعد بايد ترجمه «تشنگي و گشنگي» يونسكو را تمام كنم و بعد بپردازم به از نو نوشتن «سنگي و گوري» كه قصه اي است درباب عقيم بودن و بعد بپردازم به تمام «نسل جديد» كه قصه ي ديگري است از نسل ديگري كه من خود يكيش … و مي بيني كه تنها آن بازرگان نيست كه به جزيره كيش شبي ترا به حجره خويش خواند و چه مايه ماليخوليا كه به سرداشت.
و اما سخن آخر :
من دنیا را از دریچه جشم شهدا می بینم نه از دریچه چشم قدرتمندان که انوشیروان را با آنهمه سرب داغی که در گلوی مزدکیان ریخت حاکمی دادگر می خوانند
روحش شاد یادش گرامی باد



